جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۸

جهانی تازه شد از فیض تو ای ابر نوروزی

من لب تشنه را تا چند بهر قطره ای سوزی

سیه شد روز من زین غم که گیرم زلف شبرنگت

نمی دانم که این دولت کیم خواهد شدن روزی

ز تاب خشم رخ افروختی و آتش زدی در من

معاذالله اگر بار دگر این آتش افروزی

ز چشمت دلبری آموختی دل از همه بردی

چه باشد کز لب جانبخش خود دلداری آموزی

سلیمانی به ملک نیکویی خاتم لب لعلت

مبادا دیو را بر خاتم لعل تو فیروزی

مشو آهوی دام هر کس آن به کاندرین صحرا

کمند همت اندازی و صید عزت اندوزی

ز چاک جیب جان جامی کنی گم نقد عمر آخر

برآن چاک ار نه از دامان وصلش وصله ای دوزی