گنجور

 
جامی

منم عاشق و بیدل و مبتلا

ز عشق تو افتاده در صد بلا

کشیده ست خوان بلا عشق تو

زند عالمی را به آن خوان صلا

ز ورد تلاوت مرا بازداشت

سرود غمت در خلا و ملا

کی آید تلاوت ز دستم چو من

زدم دست در تن تلا لاتلا

فروغ رخت از پس صد حجاب

دهد دیده را نور و دل را جلا

چو راندی چنین آخرم کاشکی

نمی خواندیم سوی خویش اولا

رسانید جامی غم دل به عرض

فان شئت فاسمع و الا فلا