گنجور

 
جامی

ای به بالا بلای جان همه

کوته از وصف تو زبان همه

آسمان است قبله حاجات

آستان تو آسمان همه

چون تو نازک میان بسی دیدم

تو دلم بردی از میان همه

بود شهر از شکرفروشان پر

بست لعل لبت دکان همه

هر کست بی وفا گمان می برد

شد یقین عاقبت گمان همه

چون فتیله چراغ داغ توراست

شعله زن مغز استخوان همه

از کهن عاشقان مگو جامی

کرده ای نسخ داستان همه

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سلطان ولد

ناگهان گ م شد از میان همه

تا رهد از دل اندهان همه

شاه نعمت‌الله ولی

ای هوای تو کام جان همه

وی غمت مونس روان همه

آفتاب جمال رخسارت

کرده روشن سرای جان همه

حرف موهوم نقطهٔ دهنت

[...]

اهلی شیرازی

ای غمت راحت روان همه

بفدای غم تو جان همه

عارضت شمع محفل خوبان

قامتت سر و بوستان همه

خنده یی کرد پسته دهنت

[...]

هلالی جغتایی

صفت اوست در زبان همه

سخن اوست ورد جان همه

وحشی بافقی

مطبخش قوت بخش جان همه

بهره ور گشته زان روان همه

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه