گنجور

شمارهٔ ۴۳۷

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

خوش آنکه بود ز تو خانه ام پریخانه

کجا شدی که شدم بی رخ تو دیوانه

ز آشنایی عشقت چه حاصل است مرا

جز آنکه گشته ام از صبر و هوش بیگانه

حدیث وصل تو هر شب ز هوش می بردم

به خواب می کشد آری سماع افسانه

به اوج کنگره وصل چون کند پرواز

چنین که شمع زد آتش به بال پروانه

خبر مپرس ز پیمان زهد رندی را

که داد دست ارادت به دست پیمانه

ز زلف دلکش تو گرچه ماند جامی دور

سری ز تیغ بلا شاخ شاخ چون شانه

روانه می کند از چشم درفشان هر دم

جواهر خدمات نیازمندانه



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.