گنجور

شمارهٔ ۳۴۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

به عزم کعبه سفر گفتم اختیار کنم

بدین بهانه گذر بر دیار یار کنم

ولی چه سود که نگذاردم مدار سپهر

که بر مراد دل خویش هیچ کار کنم

صبا رساند غباری ز موکبش آن به

که کحل دیده اقبال ازان غبار کنم

به راه شوق وی از چشم خون فشان هر دم

چو سرخ مو شتران قطره ها قطار کنم

نیارم آنکه نگارم به نامه شرح غمش

بس اینکه چهره به خون جگر نگار کنم

گر از خراش دل خود برون دهم حرفی

هزار سینه آسوده را فگار کنم

چنین که برد دلم موی آن میان شاید

که از میان همه دلبران کنار کنم

مرا چو بخت مساعد نشد که سر بنهم

بر آستانه جانان و جان نثار کنم

عموم لطف ویم عذرخواه بس جامی

به پیک و نامه چه تمهید و اعتذار کنم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط