گنجور

 
جامی

ای نوجوان که دل به کمند تو بسته‌ام

رحمی نما که پیر و ضعیف و شکسته‌ام

چل سال در مجاهده عمرم چو صرف شد

پنداشتم ز مهر بتان بازرسته‌ام

بر باد داده حاصل چل‌ساله این زمان

با داغ تو به گوشه محنت نشسته‌ام

با آنکه از قدوم تو در تنگنای هجر

بر روی خویشتن در امید بسته‌ام

آواز پای و بانگ دری چون شنیده‌ام

بی‌خویشتن به بوی تو از جای جسته‌ام

گشته هلالی از سر هر ناخن پدید

از شوق ابروان تو چون سینه خسته‌ام

گفتی که چیست حال تو جامی به کنج غم

پیوند با تو کرده و از خود گسسته‌ام

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حسین خوارزمی

تا من خیال عارض تو نقش بسته‌ام

نقش هوا ز لوح دل خویش شسته‌ام

جستم ز قید هستی و از ننگ عافیت

وز دام آن سلاسل مشکین نجسته‌ام

چون در کمند عشق تو جانم اسیر شد

[...]

اهلی شیرازی

سنگ جفا بقصد دل زار خسته‌ام

مفکن که من ز طالع خود دلشکسته‌ام

خونابه گر شدست سرشگم عجب مدار

داغ درون خویش بآن آب شسته‌ام

ای مرغ نامه‌بر، ز گزند ایمنی که من

[...]

جویای تبریزی

صد شکر کز غم چو تویی زار و خسته ام

از پهلوی رخ تو چو زلفت شکسته ام

بر دیده ام خرام که در رهگذار تو

فرش است شیشه پارهٔ رنگ شکسته ام

چون غنچه های لالهٔ نشکفته در چمن

[...]

بیدل دهلوی

بیدست و پا به خاک ادب نقش بسته‌ام

در سایهٔ تأمل یادش نشسته‌ام

فریاد ما به‌گو ‌ش ترحم شنیدنی است

پربینوا چو نغمهٔ تارگسسته‌ام

ای کاش سعی بیخودیی داد ما دهد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
رفیق اصفهانی

زان دم که با تو عهد گسل عهد بسته ام

با هر که عهد بسته همان دم شکسته ام

هر جا شنیده ام که تو روزی گذشته ای

هر روز رفته تا به شب آنجا نشسته ام

خو کرده ام به گوشه ی دام تو ورنه من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه