گنجور

 
جامی

چهره زرد ز خون بسته جگر ته به تهم

سرخرویی بجز این نیست ز بخت سیهم

جوی خون گرد من از دیده درآمد چه کنم

قوت پای ندارم که ازین جو بجهم

گر دهد جایگهم پیش خود آن سلسله موی

نتوان داشت به زنجیر دگر جا نگهم

نیست مقصود من از عشق بتان عیش و خوشی

عرض آنست که از ناخوشی خرد برهم

شستم از زنگ ریا خرقه خود صوفی وار

مصطبه صومعه و میکده شد خانقهم

به یکی گوشه ام از میکده گر بار دهند

دلق و سجاده تزویر به یک گوشه نهم

دست جامی بود و دامن جانان یعنی

بدهم جان ز کف و دامن جانان ندهم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

آنکه شب روز طرب کرد ز روی چو مهم

گر بتابد رخ خود وای بروز سیهم

آفتابی که من از یک نگهش زنده شدم

چکنم گر نکند از کرم خود نگهم

زان ز نخدان من مسکین چو بچاه افتادم

[...]

جویای تبریزی

به تماشای تو بشفت بهار نگهم

ریخت گل روی تو در جیب و کنار نگهم

بی تو از دیدهٔ تر تا سر مژگان نرسد

بسکه افتد گره از اشک به تار نگهم

چشم بد دور، به سامان ز جمالش برگشت

[...]

آشفتهٔ شیرازی

ایکه دل برده ای از دست زچشم سیهم

بنده ام کرده ای از چیست نداری نگهم

خاک آندر شدم و بوسه زدم بر پایت

تا بدانی زمقیمان در بارگهم

خرقه ای از سگ کوی تو بتن پوشیدم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه