گنجور

شمارهٔ ۲۱۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

نی رخ آن مه چنینم بی دل و دین می کند

هرچه با من می کند آن زلف مشکین می کند

گو چو من دست طمع زآیین دینداری بشوی

عشقبازی با چنان بت هرکه آیین می کند

مهرورزی چشم چون دارد کمان شوخ چشم

غمزه را بر مهرورزان خنجر کین می کند

طعن مسکینی مزن برمن که استیلای عشق

مرد را گر شاه آفاق است مسکین می کند

می خرامد آن سهی سرو و ز هر سو بیدلی

خاک پایش سرمه چشم جهان بین می کند

از خدا چون مرگ خود خواهم همی گوید بلند

کین دعا کم کن ولی آهسته آمین می کند

سوی جامی دارگوش هوش کز لحن صریر

نوک کلکش نکته های عشق تلقین می کند



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور