گنجور

شمارهٔ ۲۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

ای کرده نهان شرم جمال تو پری را

روی تو خجل ساخته گلبرگ طری را

بی تو به چمن ریختم از دیده بسی خون

این است سبب سرخی بید طبری را

عالم همه در هم شد ازان روز که دادند

مشاطگی زلف تو باد سحری را

هرگه که خرامان شده ای برزده دامان

پا آمده در سنگ ز تو کبک دری را

از بس که ز تو شهر پر از دام بلا شد

امکان گذشتن نبود رهگذری را

حوری نه که روح القدسی کز پی روپوش

کرده ست به رخ پرده لباس بشری را

یکرنگی جامی چه شناسی چو ندیدی

بر چهره کاهیش سرشک جگری را



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن