گنجور

 
هلالی جغتایی

ای شوخ، مکش عاشق خونین جگری را

شوخی مکن، انگار که کشتی دگری را

خواهی که ز هر سو نظری سوی تو باشد

زنهار! مرنجان دل صاحب نظری را

زین پیر فلک هیچ کسی یاد ندارد

ای تازه جوان، همچو تو زیبا پسری را

روزی که در وصل برویم بگشایی

از عالم بالا بگشایند دری را

سر خاک شد از سجده آن کافر بد کیش

تا چند پرستم ز خدا بی خبری را؟

از گوشه می خانه برون آی، هلالی

شاید که ببینیم بت جلوه گری را

 
 
غزل – کتابخانه و آموزش شعر فارسی
شمارهٔ ۲۷ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
سنایی

ای خواجه چه تفضیل بود جانوری را

کو هیچ به از خود نشناسد دگری را

گر به ز خودت هیچ بهی را تو نبینی

پس چون که ندانی بتر از خود بتری را

پس غافلی از مذهب رندان خرابات

[...]

جامی

ای کرده نهان شرم جمال تو پری را

روی تو خجل ساخته گلبرگ طری را

بی تو به چمن ریختم از دیده بسی خون

این است سبب سرخی بید طبری را

عالم همه در هم شد ازان روز که دادند

[...]

طالب آملی

ای آب رخ از نخل قدت جلوه‌گری را

پرواز ببال و پرحسن تو پری را

آنجا که تذرو تو برفتار درآید

از شرم زمین‌گیر کند کبک دری را

با جاذبهٔ شوق تو مانع نتوان ساخت

[...]

صائب

فانوس حجاب است چراغ سحری را

دامن به میان بر زده باید سفری را

در دامن منزل نبود بیم ز رهزن

همراه چه حاجت سفر بی خبری را؟

دریاب اگر اهل دلی، پیشتر از صبح

[...]

حزین لاهیجی

آموخت چو اشکم روش ره سپری را

بستم به میان توشهٔ خونین جگری را

درکوچهٔ دنیا گذر افتاده گذشتم

پروای نشستن نبود رهگذری را

در محکمهٔ شرع بصیرت، به گدایی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه