گنجور

 
جامی
 

ای کرده نهان شرم جمال تو پری را

روی تو خجل ساخته گلبرگ طری را

بی تو به چمن ریختم از دیده بسی خون

این است سبب سرخی بید طبری را

عالم همه در هم شد ازان روز که دادند

مشاطگی زلف تو باد سحری را

هرگه که خرامان شده ای برزده دامان

پا آمده در سنگ ز تو کبک دری را

از بس که ز تو شهر پر از دام بلا شد

امکان گذشتن نبود رهگذری را

حوری نه که روح القدسی کز پی روپوش

کرده ست به رخ پرده لباس بشری را

یکرنگی جامی چه شناسی چو ندیدی

بر چهره کاهیش سرشک جگری را