گنجور

 
جامی

می رسد از دولت عشقم مدد

بنده عشقم ز ازل تا ابد

بود احد عشق ز آغاز کار

لیک برآمد به لباس عدد

دیده دل گر شودت تیزبین

هیچ نبینی ز عدد جز احد

معتقد خویش بود شیخ شهر

خاک براین معتقد و معتقد

نقد قبولیش به کف نامده

بر رخ عشاق نهد دست رد

در حقشان نیست حدیثش صحیح

چون نه به انصاف رساند سند

جامی ازو نکته وحدت مپرس

منکر بحر است اسیر زبد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

چرخ چنینست و بدین ره رود

لیک ز هر نیک و ز هر بد نوند

کمال‌الدین اسماعیل

دل ز غم عشق تو کی جان برد؟

تا که جفای تو برین سان بود

دست کش از دامن تو کوتهست

هر نفسی سوی گریبان برد

لذّت جان کی بود آنرا که او

[...]

سعدی

طبع تو را تا هوس نحو کرد

صورت صبر از دل ما محو کرد

ای دل عشاق به دام تو صید

ما به تو مشغول و تو با عمرو و زید

شاه نعمت‌الله ولی

ما به تو هستیم و تو هستی به خود

غیر تو را هست نگوید خرد

غیر یکی در دو جهان هست نیست

گرچه نماید به ظهور آن دو صد

ذات یکی و صفتش بی شمار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه