گنجور

شمارهٔ ۱۲۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

ساقیا می ده که صحرا سبز و بستان خرم است

توبه ای کامروز نشکسته ست در عالم کم است

از زجاجی جام می ریزد ز یکدیگر فرو

گر چه همچون سنگ اساس توبه ما محکم است

یاد کن جم را چو نوشی باده عشرت که جام

یادگاری مانده در دست حریفان از جم است

همچو زلف خوبرویان برکنار گل نشین

ای که کارت از کشاکشهای دوران درهم است

بگذران امسال وقت گل به مستی خوش که پار

ناخوش و خوش رفت وحال سال دیگر مبهم است

وارهان از محنت هستی به مستی خویش را

زانکه هستی محنت اندر محنت و غم بر غم است

جامی از ابر بهاران بر چمن باران چه سود

چون سحاب لطف ساقی در حق ما بی نم است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن