گنجور

 
جامی
 

صبحدم دردکشان نقب به میخانه زدند

بوسه بر یاد لبت بر لب پیمانه زدند

زاهدان سبحه به کف عازم آن بزم شدند

رقم نقل چو بر سبحه صد دانه زدند

صوفیان را دهن از ورد سحر بربستند

بس که بر صومعه ها نعره مستانه زدند

بود مرغان اولی اجنحه را روی به عشق

لیکن آن شعله به بال و پر پروانه زدند

گر به شاهان نرسد نقد محبت چه عجب

علم دولت این گنج به ویرانه زدند

آشنا را کف راحت که نهادند به دل

دست رد بود که بر سینه بیگانه زدند

شرح احوال پریشانی ما ریخت فرو

چون سر زلف پریشان تو را شانه زدند

ساغر داد بر ارباب خرد پیمودند

سنگ بیداد به جام من دیوانه زدند

جامیا گوش فروبند ز افسانه دهر

که همه خواب درین عشوه ده افسانه زدند