گنجور

 
جامی
 

کار ما جز فکر مردن نیست دور از یار ما

وه که یار ما ندارد هیچ فکر کار ما

روی در دیوار غم شبها به سر بردن چه سود

گرنه آن مه بر زند یک شب سر از دیوار ما

چند خود را پیش ما قیمت نهی ای پارسا

خودفروشی را رواجی نیست در بازار ما

می کند پاک از سرشک سرخ روی ما رقیب

از حسد دیدن نیارد رنگ بر رخسار ما

گر چه شد سرحلقه اهل معرفت را شیخ شهر

سر نمی آرد برون از حلقه زنار ما

گوشه کن گو طره دستار خود زاهد که شد

درد پالای حریفان گوشه دستار ما

گفتم از بوی تو شد باد صبا عطار گفت

جامی از انفاس خوش اکنون تویی عطار ما