گنجور

 
جامی

شب تا به سحر گرد سر کوی تو پویم

با آن در و دیوار غم و درد تو گویم

پایم به رهت سود و کنون در پی آنم

کز دیده کنم پای و ز سر راه تو پویم

چون لاله اگر خاک شوم بی گل رویت

با داغ تو بار دگر از خاک برویم

تا باد چمن نکهتی از پیرهنت یافت

بوی تو دهد هر گل و نسرین که ببویم

حیف است به خون دلم آلوده خدنگت

بر چشم تر انداز کش از گریه بشویم

تا روی تو دیدم منم و اشک دمادم

بنگر که چها می رسد از دیده به رویم

درددل جامی شود افزون ز مداوا

این درد که را گویم و درمان ز که جویم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سلمان ساوجی

در راه غمت کرده ز سر پای بپویم

ور دست دهد، ترک سر و پای بگویم

در بحر غم عشق که پایاب ندارد

غوصی کنم آن گوهر نایاب بجویم

در دامن پاک تو نشاید که زنم دست

[...]

کمال خجندی

وصف دهن تنگ تو من هیچ نگویم

چون نیست ز لطفش خبری یک سر مویم

آن به که نگویم به کس این راز نهانی

تا خلق ندانند که من عاشق اویم

تا زلف چو چوگان توام می برد از راه

[...]

ناصر بخارایی

آن به که غم دل به حضور تو بگویم

کاسرار دل از گریه فتاد‌ه‌ست به رویم

دریاب که بی روی تو ای سرو گلندام

از ناله چو نالی شدم از مویه چو مویم

زانگه که جدا مانده‌ام از خاک در تو

[...]

جهان ملک خاتون

یارب که تو بگشای در بسته به رویم

یارب نظری کن ز سر لطف به سویم

دلبسته و تن خسته ز دردیم همیشه

دانی تو همه حال دل من چه بگویم

محتاج به تکرار نباشد غم دل را

[...]

حیدر شیرازی

درمان دل خسته ندانم ز که جویم

یا حال پریشانی خاطر به که گویم

خود با که توان گفت که در آتش هجران

خوناب دل و دیده چه آورد به رویم

تا سر بودم بر سر زانو نهم از غم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه