گنجور

شمارهٔ ۱۲۳

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

ساقی بیا و باده ده اکنون که فرصت است

مطرب بزن ترانه که فرصت غنیمت است

چشمم به روی شاهد و گوشم به بانگ چنگ

ای پندگو برو که نه جای نصیحت است

جان مرا ز مرهم راحت نشان مپرس

کز عاشقی نصیبه او داغ محنت است

پیکان آبدار که آید ز دست دوست

بر عاشقان سوخته بارا رحمت است

زان دم که سرفکند بر آن آستان مرا

بر گردنم ز تیغ تو صد بار منت است

هر سفله پی به گنج قناعت کجا برد

این نقد در خزینه ارباب همت است

ز ابنای دهر وقت کسی خوش نمی شود

خوش وقت آن که معتکف کنج عزلت است

جامی به جست و جو نتوان وصل دوست یافت

موقوف وقت باش که این کار دولت است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور