گنجور

شمارهٔ ۱۰۷

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

در کنج غم نشستم خورسند باخیالت

خوشوقت آن که بیند هر ساعتی جمالت

این بس که سوزیم جان هر دم به داغ هجران

من کیستم که باشم شایسته وصالت

تیغم به فرق راندی وز فرقتم رهاندی

جان باد دستمزدت تن باد پایمالت

دور از لب تو مردم لب تشنه جان سپردم

هرگز نخورده آبی از چشمه زلالت

بودن به کنج فرقت با صد ملال و حسرت

به زانکه با تو باشم وز من بود ملالت

تیغی بگیر و هر دم زخمی بزن که کردم

هم جان خود فدایت هم خون خود حلالت

جامی خموش کم شو از گفت و گو چو شد نو

ذوق غزل سرایی از شوق آن غزالت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.