در کنج غم نشستم خرسند با خیالت
خوشوقت آن که بیند هر ساعتی جمالت
این بس که سوزیم جان هر دم به داغ هجران
من کیستم که باشم شایسته وصالت
تیغم به فرق راندی وز فرقتم رهاندی
جان باد دستمزدت تن باد پایمالت
دور از لب تو مردم لب تشنه جان سپردم
هرگز نخورده آبی از چشمه زلالت
بودن به کنج فرقت با صد ملال و حسرت
به زانکه با تو باشم وز من بود ملالت
تیغی بگیر و هر دم زخمی بزن که کردم
هم جان خود فدایت هم خون خود حلالت
جامی خموش کم شو از گفت و گو چو شد نو
ذوق غزل سرایی از شوق آن غزالت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از غم و دلتنگی خود به خاطر دوری از معشوق سخن میگوید. او در کنج غم نشسته و با خیال معشوقش خوشحال است، اما به شدت از دوری او در رنج است. او خود را ناچیز میداند و میگوید که شایسته وصال معشوق نیست. شاعر به وضعیتی اشاره میکند که از دوری معشوق جانش در عذاب است و به عشق و سوز دل خود ادامه میدهد. او به دور از معشوق، جان را لب تشنه و بیقرار وصف میکند. همچنین، شاعر پیشنهاد میدهد که اگر قرار است زخم بخورد، با آن زخمها به یاد معشوق بماند. در پایان، به ذوق و شوق خود برای سرودن غزل به خاطر زیبایی معشوق اشاره میکند.
هوش مصنوعی: در گوشهای از غم نشستهام و به خاطر تو خوشحالم. خوش به حال کسی که هر بار تو را میبیند و به زیباییات نگاه میکند.
هوش مصنوعی: ما هر لحظه از درد جدایی میسوزیم. من که هستم که شایستهی وصال تو باشم؟
هوش مصنوعی: تو به من ضربهای زدی و از عشق جدا شدم، اما اکنون جانم میخواهد که هدیهای به تو بدهد تا پایمال نشوی.
هوش مصنوعی: من به دور از تو و لبهای شیرینت زندگی را سپری کردهام و در این حال، با وجود تشنگی عمیق و دلتنگی، هرگز نتوانستم آب خنک و زلالی از چشمهٔ وجود تو بنوشم.
هوش مصنوعی: زندگی در دوری و جدایی با درد و حسرت بیشتر برای من بهتر است از این که در کنارت باشم و از ناراحتی و غم تو رنج ببرم.
هوش مصنوعی: تیغی را بردار و هر لحظه جراحتی به من بزن، زیرا من جان خود را برای تو فدای کردهام و خونم را نیز حلال کردهام.
هوش مصنوعی: خاموشی اختیار کن و از بحث و جدل پرهیز کن، چرا که وقتی شوق سرودن غزل تازه در وجودت جوانه زده، صحبت کردن بیش از حد نیاز نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای آفتاب طفلی در سایهٔ جمالت
شیر و شکر مزیده از چشمهٔ زلالت
هم هر دو کون برقی از آفتاب رویت
هم نه سپهر مرغی در دام زلف و خالت
بر باد داده دل را آوازهٔ فراقت
[...]
ای شمع آسمانی پروانه جمالت
هر دیده ئی و مهری از خاتم مثالت
جمشید کیست، مرغی در آشیان ملکت
خورشید چیست، ماهی برخیمه کمالت
هر شب برسم تحفه، از مجلس کواکب
[...]
غایب نشد زمانی از خاطرم خیالت
در پیش چشم دارم آیینه جمالت
هر بامداد دیدن رویت خجسته باشد
فرخ کسی که گیرد بر خویشتن به فالت
سر بر خط ارادت داریم و دیده بر در
[...]
چون در سخن درآمد لعل شکر مقالت
آب حیات ریزد از چشمه زلالت
دانی که چیست مه را اندر میان سیاهی
یک نسخه ایست مظلم از دفتر کمالت
بیچاره من بماندم محروم از چنان روی
[...]
ای عید روزهداران ابروی چون هلالت
وی شام صبح خیزان زلف سیاه و خالت
خورشید چرخ خوبی عکس فلک نوردت
ناهید برج شادی روی قمر مثالت
پشت فلک شکسته مهر قضا توانت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.