گنجور

 
جلال عضد

سالها شد که دلم مهر نگاری دارد

نه به شب خواب و نه در روز قراری دارد

تنم از درد غباری شد و عیبم نکند

هر که بر دامن ازین گرد غباری دارد

هرکه مشغول توگشت از دو جهان باز آمد

زان که این کار کسی نیست که کاری دارد

حاصل از ملک جهان نیست به جز صحبت یار

گو غنیمت شمر آن یار که یاری دارد

حبّذا بلبل شوریده که بر بوی گلی

از همه ملک جهان دامن خاری دارد

شب تنهایی من نیست به جز اشک کسی

که به بالین من خسته گذاری دارد

می کنم سرزنش چشم گهرپرور خویش

که نه در خورد خیال تو نثاری دارد

قدّ عاشق که دوتا گشت عجب می دارند

وین نبینند که دلسوخته باری دارد

رخت ازین ورطه به ساحل نتوان برد جلال

کاین نه بحری ست که پایان و کناری دارد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سلمان ساوجی

دل نصیب از گل رخسار تو، خاری دارد

خاطر از رهگذرت، بهره غباری دارد

دیده در خلوت وصل تو ندارد، راهی

کار، کار دل تنگ است، که باری دارد

غم ایام خورم، یا غم خود، یا غم دوست؟

[...]

صائب تبریزی

هر که چون زانوی خود آینه داری دارد

روز و شب پیش نظر باغ و بهاری دارد

می کند جام علاجش به پف کاسه گری

هر سری کز خرد خام غباری دارد

چه شتاب است که در دیده من دارد اشک

[...]

افسر کرمانی

ای خوش آن دیده، که از اشک نگاری دارد

خوش تر آن دیده، که با روی تو کاری دارد

هر نفس می شود آشفته ز بیداد نسیم،

دل، که در چنبر زلف تو قراری دارد

روی و موی تو بود روز و شب مشتاقان

[...]

ترکی شیرازی

ای خوش آن کس که چو تو طرفه نگاری دارد

با سر زلف درازت، سر و کاری دارد

حاجت شمع و چراغش، نبود در شب تار

هر که در خانه چو تو ماه عذاری دارد

ترک چشم تو گرفت است به کف، تیر و کمان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه