گنجور

 
جلال عضد

آن چه مشک است که در طرّه پرچین دارد

وان چه حسن است که در طرّه مشکین دارد

همچو خورشید ز دورش نتوان دید از آنک

که چو خورشید به تنها شدن آیین دارد

گرنه او را هوس قصد من مسکین است

سر چرا با من دل سوخته سنگین دارد

چون به بالین من آید همه عالم گویند

کاین گدا بین که چنان شمع به بالین دارد

آفتاب از کف پایت همه جا سرمه کشید

زان سبب نور تو در چشم جهان بین دارد

بگذرد بر من و رحمت نکند بر حالم

همه دانند که قصد من مسکین دارد

تا به آخر نفس از دل نرود نقش رخت

زان که داغ نظر دور نخستین دارد

عالمی شد همه شوریده او چون فرهاد

تا چه شور است که در شکر شیرین دارد

با دل و دین به سر کوی بلا رفت جلال

وین زمان در غم او نه دل و نه دین دارد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خواجوی کرمانی

آن پریچهره که جور و ستم آئین دارد

چه خطا رفت که ابروش دگر چین دارد

نافه ی مشگ ز چین خیزد و آن ترک ختا

ای بسا چین که در آن طرّه ی مشگین دارد

دل غمگین مرا گرچه بتاراج ببرد

[...]

صائب تبریزی

چمن خلد کی این لاله و نسرین دارد؟

لب اعجاز کی این خنده شیرین دارد؟

سر فتراک شهادت به سلامت باشد!

سر شوریده ما کی سر بالین دارد؟

کبک اگر ناز به فرهاد کند جا دارد

[...]

نشاط اصفهانی

پنجه از خون دل ماست که رنگین دارد

آنکه با دست بلورین دل سنگین دارد

سالک اندیشه نه از کفر و نه از دین دارد

وادی عشق بهر گام سد آیین دارد

عقل با عشق به بیهوده زند لاف مصاف

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه