سیه چاهی ست زلفت تار و دلگیر
در او دیوانگان بسته به زنجیر
بشد تدبیر و عقل و رایم از دست
چه تدبیر ای مسلمانان، چه تدبیر!
من و جان دادن اندر جُست و جویش
چو یاور نیست بخت از من، چه تقصیر
غزل چون می نویسم از سر سوز
همی سوزد قلم هنگام تحریر
تو از ما فارغ و ما در تک و پوی
چه چاره چون چنین رفته ست تقدیر
چگونه دیده بر دوزم ز رویت
وگر خود می زنی بر دیده ام تیر
ربودی عقل و جان و صبر و هوشم
وگر خواهی حساب اکنون ز سر گیر
فلک را هست سودای تو در سر
چو سودای جوانی در سر پیر
جلال! از بخت خود، کامی ندیدی
که خوابت را به جز غم نیست تعبیر
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر در مورد درد و غم ناشی از عشق و جدایی است. شاعر خود را در یک وضعیت ناامیدکننده توصیف میکند که زنجیر عشقش او را گرفتار کرده است. عقل و تدبیرش را از دست داده و در جستوجوی عشق، جانش را نیز در خطر میبیند. او میگوید که نوشتن غزلی پر از سوز و درد، قلمش را میسوزاند. دیگران از حال او بیخبرند و او در تلاش است در حالی که تقدیرش بر او سخت گرفته است. به وضوح میبینیم که عشقش عقل و صبرش را ربوده و او در حسرت و غم به سر میبرد. در نهایت، شاعر به ناکامیهایش در زندگی و تعبیر خوابهایش که جز غم نیست، اشاره میکند.
هوش مصنوعی: زلف تو مانند چاهی سیاه و ناامید است که در آن دیوانهها به زنجیر کشیده شدهاند.
هوش مصنوعی: عقل و فکر و تدبیر من از دست رفت. ای مسلمانان، چه راه حلی وجود دارد؟
هوش مصنوعی: من در تلاش و جستجوی جان دادن هستم، اما بخت و اقبال من یاری نمیکند، من چه تقصیری دارم؟
هوش مصنوعی: زمانی که غزل مینویسم، احساسات عمیقی در من وجود دارد و قلمم در هنگام نوشتن به شدت تحت تأثیر این احساسات قرار میگیرد.
هوش مصنوعی: تو از ما بیخبر و ما در تلاشم، چه چارهای داریم وقتی سرنوشت اینگونه رقم خورده است.
هوش مصنوعی: چطور میتوانم چشمانم را از زیباییات بر بگیرم، در حالی که خودت با تیر عشق به قلبم میزنی؟
هوش مصنوعی: عقل و جان و صبر و هوش مرا گرفتی و اگر میخواهی اکنون از ابتدا محاسبه کن.
هوش مصنوعی: آسمان هم در دلش آرزوی تو را دارد، درست مانند آرزوی جوانی که در دل یک پیر وجود دارد.
هوش مصنوعی: جلال! تو از سرنوشت خود خوشبختی ندیدهای و خوابهایت تنها به غم تعبیر میشوند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تو آن ابری که ناساید شب و روز
ز باریدن چنانچون از کمان تیر
نباری بر کف دلخواه جز زر
چنانچون بر سر بدخواه جز بیر
نَه آهو میرمیدَ ازْ دیدنِ شیر،
نه شیر تُند گَشتَ ازْ دیدنَش سیر.
از آن چرخه که گردانَد زنِ پیر
قیاس چرخ گردنده همان گیر
بسی گفتند تا آخر به تشویر
ز سر تا پای کرد آن حال تقریر
دلم دیوانه گشت از تاب زنجیر
تنم بگداخت زین زندان دلگیر
نه شب مه بینم و نه روز خورشید
نه بر من می وزد بادی به شبگیر
زبونم کرد ایام تبه کار
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.