گنجور

 
جلال عضد

سیه چاهی ست زلفت تار و دلگیر

در او دیوانگان بسته به زنجیر

بشد تدبیر و عقل و رایم از دست

چه تدبیر ای مسلمانان، چه تدبیر!

من و جان دادن اندر جُست و جویش

چو یاور نیست بخت از من، چه تقصیر

غزل چون می نویسم از سر سوز

همی سوزد قلم هنگام تحریر

تو از ما فارغ و ما در تک و پوی

چه چاره چون چنین رفته ست تقدیر

چگونه دیده بر دوزم ز رویت

وگر خود می زنی بر دیده ام تیر

ربودی عقل و جان و صبر و هوشم

وگر خواهی حساب اکنون ز سر گیر

فلک را هست سودای تو در سر

چو سودای جوانی در سر پیر

جلال! از بخت خود، کامی ندیدی

که خوابت را به جز غم نیست تعبیر

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
دقیقی

تو آن ابری که ناساید شب و روز

ز باریدن چنانچون از کمان تیر

نباری بر کف دلخواه جز زر

چنانچون بر سر بدخواه جز بیر

مجد همگر

دلم دیوانه گشت از تاب زنجیر

تنم بگداخت زین زندان دلگیر

نه شب مه بینم و نه روز خورشید

نه بر من می وزد بادی به شبگیر

زبونم کرد ایام تبه کار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه