گنجور

 
جهان ملک خاتون

بیا که در دو جهان غیر تو ندارم کس

دل حزین مرا بی تو از دو عالم بس

ز حد گذشت فراق رخ تو ای دیده

به جان رسید دل من به غور حالم رس

اگر گذر کنم اندر دلت چه خواهد بود

چرا که بحر جهان را نبود عار از خس

صبا به یار بگویی که مرغ خاطر من

درون سینه نمی شیند و شکست قفس

جواب گفت هوس می بر و هوا می کن

که شاهباز جهان را چه غم بود ز مگس

نرفت نام من خسته بر زبانت دمی

برفت در غم عشقم ز دیده رود ارس

من آن وفا که نمودم نکرد کس به جهان

بدین صفت تو کنی جور کس نکرد به کس