گنجور

 
جهان ملک خاتون

نشستم تا مگر ماهی برآید

نگاری نازنین از در درآید

دلم چون برده ای از در درآیم

که جانت را وصالت درخور آید

مکن زین بیش بر ما جور و خواری

که دور حسن تو هم با سرآید

چو خوشه سرکشیدن نیست راهی

که دانه گر بیفتد واسر آید

برو در صبر کوش ای دل یقین دان

که سرو ناز ما از در درآید

کنم جان و جهان ایثار پایش

اگر مهمان ما آن دلبر آید

اگر جور و جفایش این چنین است

جهان از دلبر و از دل برآید

 
sunny dark_mode