گنجور

 
جهان ملک خاتون

درد دل مرا چو اطبا دوا کنند

درمان درد ما لب لعل شما کنند

بیچارگان شوق که بینند روی او

این بس بود ز دور که او را دعا کنند

شاهان چو در گذار ببینند خسته ای

از روی مرحمت نظری بر گدا کنند

آنان که سکّه ی غم عشقش همی زنند

شاید که خاک را به نظر کیمیا کنند

خاک کف سمند ترا در دو چشم جان

صاحب دلان ز بهر دوا توتیا کنند

یارب چرا ز وصل ببستند در به ما

باشد که هم ز لطف، در بسته وا کنند

کام دلم در آن لب چون نوش دلبرست

زآن لب مگر مراد جهانی روا کنند