گنجور

 
قطران تبریزی

نبود صعبتر از هجر بتان هیچ عذاب

که شب و روز جدا دارد از من خور و خواب

اندرین گیتی کس یاد نکردی ز گنه

گر بدان گیتی چون هجر بدی هیچ عذاب

تا غم فرقت آن ماه بمن باز نخورد

ظن نبردم که ببد خلق چنین دارد تاب

شد خمیده قدم از فرقت آن زلف بخم

تافته شد دلم از حسرت آن جعد بتاب

ای سفر کرده و برده ز من آرام و قرار

ز آتش و آب دل و دیده مرا کرده کباب

اشک من سرختر از روی تو و پر تذرو

بخت من تیره تر از موی تو و پر غراب

 
sunny dark_mode