گنجور

 
جهان ملک خاتون

ای خجل از شرم رویت آفتاب

وی ز تاب هجر تو دلها کباب

آتش دل را دوا می خواستم

از طبیب و صبر فرمودم جواب

صبر فرمودی مرا در عاشقی

عشق مشکل صبر گیرد در حساب

در غمت هر چند زاری کرده ام

زان دهن نشنیده ام هرگز جواب

چون میسّر نیست وصلت دلبرا

دولتی باشد گرت بینم به خواب

در جهان ملجاء من درگاه تست

بیش ازین روی از من مسکین متاب

پیر گشت از غصّه دوران دلم

یاد باد آن دولت وقت شباب

چون جهان را جز تو دارایی نبود

از چه رو کردی جهان یک سر خراب

رحم کن بر من که در ایام حسن

رحم بر بیچارگان باشد ثواب