گنجور

 
جهان ملک خاتون

تا چند توان درد تو در سینه نهان کرد

در حسرت تو خون دل از دیده روان کرد

با شوق رخت چند کند صبر دل من

پیداست که تا چند ز جان صبر توان کرد

تا سرو روانم نشد از دیده جان دور

خون جگر از دیده غمدیده روان کرد

سرو از حسد قدّ نگارم ز قد افتاد

تا او به چمن قامت رعناش چمان کرد

قدّم چو الف بود ولی بار غم هجر

بر پشت دلم بود نگارا خم از آن کرد

دل رفت به بازار که تا عشوه فروشد

سودش غم عشق آمد و سرمایه زیان کرد

دل نیست زمانی ز غم و یاد تو خالی

یادش ز من خسته نیامد چه توان کرد

با این همه بدمهری و بدخویی و تندی

سر ترک توان و نتوان ترک جهان کرد

گفتا نکنم همچو جهان با تو وفا من

گفتم نکنی این تو و او رفت و چنان کرد

 
sunny dark_mode