گنجور

 
جهان ملک خاتون

برگشت نگار و دل ز ما برد

ما را به غم فراق بسپرد

آن دل که ز ما ستد به دستان

بستد ز من آن بگو کجا برد

برگشت ز ما و خسته جانم

از تیغ فراق خود بیازرد

از دست فراق او دل من

خون جگر از دو دیده بفشرد

فریاد که هجر سوزناکت

گردِ ستم از جهان برآورد

آوخ چه کنم که باد بویی

سوی من خسته دل نیاورد

می دان به یقین که برنیاید

کاری که بزرگ باشد از خرد

این باده فروش هم غلط کرد

نشناخت شراب صافی از درد

بر آتش عشق گرم بودیم

آخر تو بگو که از چه بفسرد

هر چند که در جهان وفا نیست

در درد غمت وفا به سر برد

 
sunny dark_mode