گنجور

 
جهان ملک خاتون

فریاد و فغان در غم هجران تو فریاد

تا چند کنی بر من دلسوخته بیداد

تا کی غم هجران بنهی بر دل ریشم

تا کی نکنی یک شبک از وصل خودم یاد

یک دم نزنم بی تو تو دانی که چنین است

با آنکه نیاری ز من خسته دمی یاد

از آتش هجران تو خاکستر محضیم

از ما که رساند به تو پیغام مگر باد

این اشک که می رانمش از رخ بر مردم

با آنکه جگر گوشه بدم از نظر افتاد

گر راست بپرسی سخن مهر و محبّت

با مات نبود ای بت بگزیده ز بنیاد

از ماه رخان جمله جفا گشت مسلّم

گویی به جهان عادت این رسم که بنهاد

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode