گنجور

 
قطران تبریزی

آباد بر این بر که و این طارم آباد

وز هر دو خداوند جهان کامروا باد

این برکه افروخته چون چشمه خورشید

وین طارم آراسته چون قبله نوشاد

با آن نبرد هیچکس از ماء معین نام

با این نکند هیچکس از خلد برین یاد

از آب روان آن همه ماننده دجله

از نقش و نگار این همه چون حله بغداد

آرایش این تابان چون چهره شیرین

فواره آن باران چون دیده فرهاد

این را همه دیبا و پرند آمده پوشش

آن را همه ار زیز و رخام آمده بنیاد

پیرامن آن کاشته سرو سمن و بید

بر دامن این رسته گل و لاله و شمشاد

این طارم شاهانه و این قصر نو آئین

در برکه جهان باده به بالین ترا باد

چون رأی ملک روشن و چون طبع ملک خوش

چون دولت شه محکم و چون ملک شه آباد

خورشید همه میران بونصر محمد

کایزد همه فرهنگ و همه فضل بدو داد

هم مردی و هم رادی و همدانش و هم دین

هم بخشش و هم کوشش و هم دولت و هم داد

با هوش دل پیران با داد جوانان

هرگز نبود خلق بدین هوش و بدین داد

پیش کف کافیش چه سنگست و چه یاقوت

پیش شل هندیش چه مومست و چه پولاد

ای شاه نهاده دل شاهی به جهان کیست

کو پیش تو بر خاک به سجده سر ننهاد

بادست تو دینار بود خوارتر از خاک

با تیغ تو پولاد بود نرم تر از لاد

روی تو روان پرور و رای تو دل آرای

آباد بر این روی و برین رای تو آباد

آنکس که ترا کشت همه فر و خرد کشت

آن کس که ترا زاد همه فر و خرد زاد

گیتی چو نیام است و تواش باشی شمشیر

عالم چو عروس است و تواش باشی داماد

در هفتم مرداد بپیروزی موجود

بگذار به پیروزی سیصد مه مرداد

تا شادی و غم پیدا از نیک و بد آید

وز هر دو نباشند جدا بنده و آزاد

بی بد به زیاد آنکه دلش نیک تو خواهد

در غم بزیاد آنکه دلش نیست ز تو شاد