گنجور

 
جهان ملک خاتون

چه کنم چون ز بخت یاری نیست

با منش رای سازگاری نیست

ای دل خسته با فراق توأم

چاره جز صبر و سازگاری نیست

گرچه زاری به عشق تن در ده

کار عاشق به غیر زاری نیست

یار ما بی وفا و بدمهر است

در دل او وفا و یاری نیست

تا کیت میل بر جفا باشد

مکن این شرط دوستداری نیست

ای عزیزم مکن جفا زین بیش

که تحمّل مرا به خواری نیست

غم فزودی و ترک ما گفتی

آخرت رسم غمگساری نیست

گفته ای از برم چرا دوری

دوری از دوست اختیاری نیست

گرچه جان و جهان به تیغ فراق

خسته ای، غیر جان سپاری نیست