گنجور

 
جهان ملک خاتون

مرا در درد عشقت چاره ای نیست

ترا پروای هر بیچاره ای نیست

به جست و جوی آن ماه دل افروز

ز خان و مان چو من آواره ای نیست

به دست غم گرفتارم چه چاره

من بیچاره را غمخواره ای نیست

دلت بر حال زار من نبخشید

چنان دل هیچ سنگ خاره ای نیست

دریغا آن دو زلف مشک رنگت

که اندر شانه ی ما تاره ای نیست

چه خوش وقتست وقت گل به بستان

دریغا دور گل همواره ای نیست

به جور عشق و اندوه رقیبان

جهان را جز تحمّل چاره ای نیست

 
sunny dark_mode