گنجور

 
جهان ملک خاتون

ما را به غیر لطف تو شاها پناه نیست

زیرا که بنده ای چو من و چون تو شاه نیست

چون پایمال عشق شدم در غم فراق

آخر چرا به وصل توأم دستگاه نیست

دردم به دل رسید چرا ای طبیب من

یک دم به سوی خسته دلانت نگاه نیست

ما را ز دست هجر تو سرمایه در جهان

جز خون دیده بر رخ و رنگ چو کاه نیست

ماییم بی گناه و گنه کار پیش تو

شکر آنکه غیر عشق تو ما را گناه نیست

گم شد دلم ز دست و یقینم که جای دل

بیرون ز طرّه ی سر زلف سیاه نیست

از چشم من خیال رخ تو نمی رود

ما را به غیر مردم دیده گواه نیست

جانا چه شد چه بود چه کردم که بی سبب

ما را به گلستان وصال تو راه نیست

 
sunny dark_mode