گنجور

 
سلیم تهرانی

آیینه را ز چشم تو تاب نگاه نیست

جز من کسی حریف تو ای کج کلاه نیست

ای پادشاه حسن، به جنگ شکستگان

تنها بیا، که حاجت خیل و سپاه نیست

گر صد نگاه چشم ترا، عاشقان تو

سازند جمع بر سر هم، یک نگاه نیست!

حرفم نماند تا سخن دوست منع شد

راهم تمام شد که در آن کوی راه نیست

شادم ازین که نیست به روز جزا سلیم

رویی کز آفتاب قیامت سیاه نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وطواط

آن کس که در حمایت خوارزمشاه نیست

از جور حادثات جهان در پناه نیست

ابن یمین

دی گفت دوستی که مرا موی رو سفید

بس زود گشت گر چه که آنهم تباه نیست

لیکن هنوز موسم آن نیستت برو

مور اخضاب کن که بشرع این گناه نیست

دادم جواب و گفتمش ای آنکه در جهان

[...]

جهان ملک خاتون

ما را به غیر لطف تو شاها پناه نیست

زیرا که بنده ای چو من و چون تو شاه نیست

چون پایمال عشق شدم در غم فراق

آخر چرا به وصل توأم دستگاه نیست

دردم به دل رسید چرا ای طبیب من

[...]

سلیم تهرانی

واقف کسی ز شیوه ی آن کج کلاه نیست

چون صورت فرنگ، نگاهش نگاه نیست

دل ها ز راز یکدگر آگاه نیستند

آیینه را به خانه ی آیینه راه نیست

دایم چو آفتاب سفید است روی من

[...]

نشاط اصفهانی

فصل گل است و موسم دیوان و گاه نیست

جز صحن باغ در خور اورنگ شاه نیست

نرگس گواه من که نباشد ببوستان

چشمی که در قدوم شهنشه براه نیست

ترکان شاه گرچه دلیرند و فتنه جو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه