گنجور

 
جهان ملک خاتون

مرا دلبند و مونس غیر غم نیست

ترا سرمایه جز جور و ستم نیست

مرا چون تو نباشد در جهان یار

ترا بهتر ز من دلدار کم نیست

اگر روی ترا در خواب بینم

ز بخت سرکش خود باورم نیست

به جان آمد دل من از جفایت

که بر جای تو جز غم در برم نیست

هلال عید اگر چه خوش هلالیست

چو طاق ابروی دلدار خم نیست

خبرداری نگارینا به جانت

که در هجران تو خواب و خورم نیست

درم خواهد ز من درویش گفتم

بگویم نی گرم هست و گرم نیست

کریمان را کرم باقیست لیکن

چه چاره چون به دست اندر درم نیست

تهی دستم چو سرو آزاد آری

درم جایی بود کانجا کرم نیست

 
sunny dark_mode