گنجور

 
جهان ملک خاتون

در درد تو بر دلم دوا نیست

دریاب که این چنین روا نیست

ای دوست خیال مهر رویت

از دیده ی ما دمی جدا نیست

حال دل ریش با که گویم

چون محرم ما بجز صبا نیست

ای باد صبا بگو به یارم

آخر به منش نظر چرا نیست

گفتم بکنی به ما نظر گفت

ما را سر و برگ هر گدا نیست

آخر ز چه رو بگو نگارا

با مات به غیر ماجرا نیست

جز جور و جفا نمی نمایی

در ماه رخان مگر وفا نیست

زین بیش ستم مکن که ما را

از دست تو طاقت جفا نیست

دردیست به جان من ز هجران

کش جز لب لعل تو دوا نیست

از آتش عشق تو شدم خاک

جز باد کنون به دست ما نیست

ای جان جهان چو در گدازی

در دست مرا بجز دعا نیست