گنجور

 
جهان ملک خاتون

ما را به غم عشق تو دردست دوا نیست

فریاد دلم رس که بدین نوع روا نیست

گفتم که رساند ز من خسته پیامی

چون محرم رازم بجز از باد صبا نیست

ای باد صبا عرضه کن احوال دلم را

کاخر ز چه رو با من مسکینش صفا نیست

تو پادشه هر دو جهانی به حقیقت

لیکن چه کنم چون نظرت سوی گدا نیست

دل را طلبیدم ز سر زلف تو گفتا

ما را سر و پروای چنان بی سر و پا نیست

گفتم مکن ای دوست جفا بر من مسکین

شرمت ز من خسته و ترست ز خدا نیست

بر اهل جهان جور و جفا چند پسندی

در شهر تو نام کرم و بوی وفا نیست