گنجور

 
جهان ملک خاتون

درد عشقی که ز هجران تو بر جان منست

چون دهم پیش کسی شرح که درمان منست

در فراق گل روی تو فغان می دارم

در دلت گشت که این بلبل بستان منست

سر نهادم به سر راه تو عشقت می گفت

او نه مردیست که اندر خور میدان منست

چون سکندر هوس آب حیاتم می بود

گفت آن قطره ای از چشمه ی حیوان منست

نسبت گل به رخش کردم و لاحول کنان

گفت آری ورقی هم ز گلستان منست

بوی عنبر به مشام من دلخسته رسید

گفتم این بوی خوش از طرّه جانان منست

دل عشّاق که در زلف بتان می بندند

شد یقینم که همه در خم چوگان منست

سالها تا ز غم عشق تو سرگردانم

خود نگفتی که جهان بی سر و سامان منست

خاطرم جمع نشد تا ز برم دور شدی

به غلط گوی که این جمع پریشان منست

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode