گنجور

 
جهان ملک خاتون

آتشی کز غم هجران تو بر جان منست

ز آن شرر در دو جهان ناله و افغان منست

دردم ار هست ز هجر تو نگارا دانم

لب جان بخش بتم مایه ی درمان منست

چون بدیدم سر زلفین تو گفتم ای دل

حال او بین بتر از حال پریشان منست

چاره صبرست مرا در غم هجران چه کنم

دل سرگشته خدا را نه به فرمان منست

دوش همچون مه ده چار برآمد بر بام

گفتم ای دیده ببین آن رخ جانان منست

گفتم از عید رخت چند بعیدم داری

گفت این لاشه بسی عید که قربان منست

گفتمش تا به کیم در غم هجران داری

گفت بسیار کسی بی سر و سامان منست

گفتمش هم نظری کن تو بر احوال جهان

گفت در کوی غمم او ز گدایان منست

از جهان داریت ار نیست ملالی صنما

چه شود گر تو بگویی که جهان زان منست

 
sunny dark_mode