گنجور

 
فضولی

ماه من نخل قدت سرو خرامان منست

سرو من ماه رخت شمع شبستان منست

می کند حال مرا هجر تو بد وصل تو خوش

هجر تو درد من و وصل تو درمان منست

دل اسیر قد و جان مست می لعل تو شد

قامتت کام دل و لعل لبت جان منست

دور بادا قد جانان من از چشم بدان

سرو گلزار نکویی قد جانان منست

گفتم ای شمع بتان جای دلم دام بلاست

گفت کان دام بلا دور زنخدان منست

پرده از راز دل زار من افتاد و سبب

چشم گریان من و چاک گریبان منست

برد آرام فضولی قد آن سرو روان

گرچه آرام دل زار پریشان منست