گنجور

 
جهان ملک خاتون

امشبی حال وضع ما دگرست

در میان دست جان ما کمرست

دیده ی دیدنش به جان طلبم

غرض ما ز دوست یک نظرست

خسرو عشق با خیالش گفت

لب شیرین او به از شکرست

گشته ام همچو موی در هجران

یارب او را ز حال من خبرست

در فراقش ببین که می بارم

این همه خون دیده کز جگرست

بگذر از جور با من مسکین

کار عالم ببین که در گذرست

حال ما همچو زلفت آشفته

از غم روی تو بهم دگرست

قلب جانم مدام بر آتش

رنگ رویم ز هجر همچو زرست

دل مسکین من، ببینم باز

کز شب وصل یار بهره ورست

از همه دانشی که بود مرا

آیه ی عشق آن صنم زبرست

ای دل خسته، گرد عشق مگرد

بیش از این زآنکه کار پرخطرست

به یقین بنده ام تو را به جهان

آخر از بندگی چرا به درست

 
sunny dark_mode