گنجور

 
جهان ملک خاتون

از لطف خویش درد دلم را دوا فرست

من بی نوای وصل ز وصلم نوا فرست

بیگانگی مکن تو از این بیش دلبرا

بویی ز زلف خویش سوی آشنا فرست

گر قاصد امین تو نیابی به سوی ما

به زو رسول نیست به دست صبا فرست

بی روی تو غبار گرفتست دیده ام

از خاک پای خویش مرا توتیا فرست

افتاده ام ز اسب نشاط وصال تو

از لطف خویشتن قدری مومیا فرست

بازآ و شاد کن دو جهان را به وصل خویش

زنهار از صبا خبری سوی ما فرست

ور زانکه نیست عزم، ترا سوی عاشقان

بر دیده توتیاام از این خاک پا فرست