گنجور

 
جهان ملک خاتون

هر آنکه داد مرا عمر او دهد روزی

چو او گذشت به روزم دهد به نوروزی

به حکم ایزد بی چون بود همه بد و نیک

ز بخت خویش ندانیم دور بهروزی

ز سنگ خاره که آورد لعل چون آتش

هم او نهاد به فیرزوه رنگ فیروزی

که خانه ی عسلی ساخت در دل زنبور

که داد موم عسل را چنین شب افروزی

ز باد صبح گذشتست شمع جمع فلک

که در نهاد به شمع این چنین جگرسوزی

دلا چرا تو غم رزق می خوری به جهان

ببین که در دل خاکست مور را روزی

غم جهان مخور ای دل که عمر بر بادست

به دل چرا بجز از بار غم نیندوزی

چه اعتماد به چرخ فلک توان کردن

که کار چرخ نباشد بجز کله دوزی