گنجور

 
جهان ملک خاتون

معطّرست جهانی ز باد نوروزی

چه باشد ار شب وصلت مرا شود روزی

دلم به دولت وصلت رسید و می خواهم

که آن سعادت و بختم شود به نو، روزی

منم که سوخته بر آتش شب هجران

به حال من نکنی رحمتی ز دل سوزی

دلم بدوز نگارا به تیر غمزه شوخ

که شهرتی بودش دایماً به دلدوزی

به عشق وصل تو جان سوختم چو پروانه

که شمع روی تو بس می کند دلفروزی

جهان نکرد وفا با کسی و مشهورست

ولی وفا تو مگر از جهان بیاموزی