گنجور

 
جهان ملک خاتون

آن سروناز بین که چه خوش راست قامتست

چون بگذرد به باغ ز قدّش قیامت است

هرکس که صبحدم نظری کرد بر قدش

تحقیق شد که عاقبتش بر سلامت است

چون بگذری به ناز به بستان سرای دل

سرو از میان جان به چمن در قیامت است

عمریست تا که این دل مسکین مستمند

از شدّت فراق تو اندر ملامت است

بردی تو از برم دل و دادی به دست هجر

مسکین دلم ز غصّهٔ تو در ندامت است

مرغ دلم مقید زلف تو شد ز جان

نیکش نگاه دار کنون چون به دامت است

پیوسته دل به صبح رخ تو چو ابرویت

در بند طرّهٔ سر زلف چو دامت است

ای ماه مهربان که به بام ایستاده‌ای

خورشید خاوری ز دل و جان غلامت است

با کس وفا نکرد جهان خوش برآ، دمی

خوش بگذران تو عمر، جهان چون به کامت است

 
 
 
فانوس خیال: گنجور با قلموی هوش مصنوعی
مجد همگر

دل در برم نشانه تیر ملامت است

تن در بلا و جانم اسیر غرامت است

در عشق کام و ناز و ملامت به هم بود

ما را ز عشق بهره سراسر ملامت است

عشق آن بود که دل برد و قوت جان دهد

[...]

حکیم نزاری

بر من شب فراق چو روز قیامت است

در رستخیز عشق چه جای ملامت است

چون من گر آورد متنعّم شبی به روز

داند که بر محال مشنّع غرامت است

نا ایمن است راه ملامت گران عشق

[...]

اهلی شیرازی

در عشق تو تا در غم خویشی ملامت است

از خود چه بگذری همه خیر و سلامت است

مست از شراب عشق بتان شو که جام می

یک مستی و هزار خمار ندامت است

در عاشقی بلاست چه مرگ و چه زندگی

[...]

وحشی بافقی

یعنی محرم آمد و روز ندامت است

روز ندامت چه ، که روز قیامت است

صائب

آن خال لب ستاره صبح قیامت است

عمر دوباره سایه آن سرو قامت است

آنجا که آفتاب حوادث شود بلند

در ابر می گریز که حصن سلامت است

بر قدر محنت است اگر پله ثواب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه