گنجور

 
جهان ملک خاتون

بگو چگونه دهم شرح آرزومندی

که گر بیان کنمت حال خویش نپسندی

چه باشد ار نظری سوی ما کنی ز کرم

ز بندگان گنه آید ز تو خداوندی

چو من ز جان و دلم بنده درت جانا

در وصال به رویم بگو چرا بندی

تو آن به جای من خسته دل مکن [که] اگر

کسی به جای تو آن را کند تو نپسندی

دلا نگار ندارد سر وفا با من

به دام زلف پریشان او چه در بندی

ز جستجو ننشستی تو تا مرا آخر

در آتش غم هجران دلبر افکندی

جهان چو بر دل خلقست این چنین شیرین

بگو چرا ز جهان مهر خویش برکندی

 
sunny dark_mode