گنجور

 
جهان ملک خاتون

روی بنمای که پیشت به نیاز آمده ایم

در جهان جز غم تو از همه باز آمده ایم

طاق ابروی تو محراب دل و جان منست

زان به اخلاص دل آنجا به نیاز آمده ایم

قلب راه غم عشقم ز سر صدق و صفا

بر سر آتش هجران به گداز آمده ایم

گفتمش سرو صفت سوی من خسته خرام

گفت آهسته توان کز سر ناز آمده ایم

از جفا رفتم از این در بگشا بر رویم

از در مسکنت ای دوست چو باز آمده ایم

همه شب شمع صفت پیش رخت می سوزم

تا به روز از چه بگو بر سر گاز آمده ایم

سرو نازی به جهان بر قد تو می نازم

ناز کم کن به درت چون به نیاز آمده ایم

گرچه گنجشک ضعیفم هوس عشقم نیست

به هوای سر کوی تو چو باز آمده ایم