گنجور

 
جهان ملک خاتون

درد دل دارم همانا وصل او درمان ماست

وز دو لعل آبدارش آتشی در جان ماست

آنکه بر حالم نسوزد آن دل بی رحم تست

وآنکه با سر می نیاید محنت هجران ماست

با طبیب درد ما گوی ای نسیم صبحدم

آنکه نپذیرد علاجی درد بی درمان ماست

گو بیا بر دیده ی من جای کن تا گویمت

این قد چون نارون سرو سرابستان ماست

گرچه سرو ناز بستانی ز ما سر می کشد

چون رسد اینش چو او پیوسته در فرمان ماست

من که در کنج قناعت نیم نانی می خورم

در مقام فقر صد جمشید و کی دربان ماست

از جهان چون تکیه بر درگاه لطفش کرده ام

از عطا و بخشش او هر دو عالم زان ماست

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode