گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

آن کزو داریم درد دل دوای جان ماست

درد کز جانان بود سرمایه درمان ماست

یوسف مصر دلست و همچو جان ما را عزیز

بی رخش فردوس اعلی کلبه احزان ماست

آبروئی نیست ما را پیش آن سلطان حسن

ور بود آنهم ز سیل چشم اشک افشان ماست

عاقلان گویند در زنجیر زلفش دل مبند

این دل دیوانه پندارند در فرمان ماست

گفت نزد ما ز حرمت کس نمی یارد رسید

گر چه حرمت هست لیکن این خود از حرمان ماست

ما چو ترک جان گرفتیم از پی جانان خویش

اندرین ره هر چه آن دشوار هست آسان ماست

جان فدا کردیم و سر در پایش افکند و نگفت

هرگز او کابن یمین سرگشته و حیران ماست